شاید بتوانم بگویم این روزها اگر بهترین روزهای عمر من نباشد جزء بهترین روز های عمر من می توانند باشند…روزهای ساعت 5 صبح بیدار شدن…
این روزها سرویس به جای 7، 5:45 می آید، این روزها همه در سرویس خوابند…همه مردند ولی مهربانند و هوای مارا بسیار دارند… این روز ها بسیار خوبند…
زندگی این روزهایم شده واحد آیزوماکس یعنی منطقه ب1پالایشگاه… و بنزین و بنزین و بنزین…ولی باز هم خوبند این روزها…
صبح می شود…با صدای شبیه صدای بلبل دستگاه حضور و غیاب روزت آغاز می شود…روپوش سنگین و کلفت سدری رنگ با آرم شرکت نفت روی آستین سمت چپ و کفشهایی که روی جداره فوقانی آن ها فولاد کارشده و می گویند برای کوهنوردی هم خوبست و کلاه ایمنی سفید رنگ و نهایتا دیدن دنیا از صبح تا عصر از پشت شیشه دودی عینک…ولی خوبند این روزها… خیلی خوب…
این روزها صحنه های دیدنی overhaul است و دیدن تعویض کمپرسورها و پمپ هایی با تولید فشار 180 اتمسفر…کوره هایی با دمای 500درجه…این روزها زندگی در کنار unitهایی می گذرد که هر لحظه قادرند به مشتی خاک تبدیلت کنند… ولی خوبند این روزها…
این روزها صدای آلارم دستگاه ها که تمام منطقه را در بر می گیرد و در پی آن صدای boss man اتاق کنترل از بلندگو که جویای مشکل احتمالی می شود هرازگاهی همه افکارت را برهم می زند… به خودت که می آیی می بینی چقدر دوست داری این صدا را هرچند فوق العاده گوش خراش باشد…
این روزها می توانی از دیدن بنزین با اکتان 96 آن قدر ذوق کنی که تا به حال ازدیدن چیزی اینقدر خوشحال نشده ای…
این روزها بر خلاف دانشگاه کودک کم می بینی اکثرا مردند… کار می کنند…سخت کار می کنند… ادعایشان هم گوش فلک را پر نکرده است… این روزها فرق حرف و عمل را می فهمی… همین تلاش ها تحسینت را برانگیخته اند… همین ها خوب کرده اند این روزها را…
این روزها بعد از اتمام ساعت کاری وقتی سوار سرویس می شوی به این نتیجه می رسی که تو هم مثل بقیه به یک جنازه تبدیل شده ای …
این روزها از فرسایش های روانی دانشگاه که کم کم تمام نیرویت را می گرفت خبری نیست…این روزها محکوم نمی شوی زیر بار سنگینی های هر روزه له نمی شوی… این روزها کاتالیزور واکنش های فراموشی مغزی اند… این روزها مثل یک پر احساس سبکی می دهند… این روزها خوبند…
و چه خوبست که زندگی این روزهای من شده واحد تبدیل کاتالیستی… یعنی آیزوماکس…