What God wanted was the same

7 05 2011

چه گرد و خاکی گرفته این جا!

خیلی جالبهGolden to Green day مورد نظر من یه جور دیگه بود ولی واقعا شد:

Golden to Green

What God wanted was the sameکه میگن همینه!

هی خدا شکرت چی فکر می کردم و چی شد!

خدایا یادمه پارسال بود یه پست گذاشتم توی بلاگفا و گفتم خوبتو شکر بدتم شکر… الانم حرفم همونه، چون خوبتو از روی رحمت میدی و بدتو از روی حکمت…





Golden to Green day

18 10 2010

برای آغاز نبودن… تنها نیستی کافی نیست، باید با نبود هست ها کنار بیایی… اصلا برای باور بودن گاهی لازمست مدتی ن باشی!

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم…

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود…

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود…

تنها می رفتم، می شنوی؟ تنها…

این روزها عجیب حس مخالفت دارم…با خودم!

همراه اولی که به تنهای اول منتهی شود، به حالت پرواز در خواهد آمد… یعنی یک هفته ای می شود، که به حالت پرواز در آمده!

سختی این مدت، چنان لذتی داشت که… و امروز قرعه به نام این مجازآباد در آمد…

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند…

درها عبور غمناک مرا می جستند…

این روزها اتاقی رو به یک باغ، قفسه ای با یک عکس بر روی آن و پر از کتاب و دو عروسک یادگار تولد 21 سالگی ام شده، تمام دنیای من…

و آن عکس…آن عکس… همراه تنهایی هایم… گوش شنوای تمام شکوه هایم و خستگی هایم… امیدم… باورم…اصلا همه چیزم!

وقتی جایی از دلت، جایی جا بماند، تمام داشته های دنیا و هست های آن هم که جمع شوند نمی توانند پر کنند آن جا را… و آن وقت است که یک عکس می شود همه چیزت… و وقتی همه چیز داری می توانی امتحان کنی نبود بعضی هست ها را…

و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم…

میان ما هزار و یک شب جست جوهاست…

وقتی هست ی نباشد… وقتی هست ی نباشد، جست جویی هم نخواهد بود… و وقتی جست جویی نباشد، زمانه نیست خواهد کرد، آن هست را… و اگر نیست شدن پایان جست جو باشد، همان بهتر که  آن هست… نیست شود!

و من می رفتم و می رفتم تا در پایان خودم فروافتم…

به یادتان هستم… به یادم باشید و برای خواسته ی این روزهای شهرزاد مجازیتان دعا کنید…

اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ…

 

 

جملات italic متن اشعاری از «سهراب سپهری»





Advise

7 10 2010

Don’t forget!l

A collection for moments that I’m alone together by myself…!l

دو گروه قادر به تغییر افکارشان نیستند:

احمق ها و مردگان!

پس سعی کن به بهترین نحو افکارت رو تغییر بدی…!





The dream of moon

24 09 2010

شب… خیره می­شوم به آسمان…

انگشت شستم را می گیرم جلو ماه… و از دور نگاهش می کنم… ماه را می پوشاند ولی هاله هایش را نه…

وقتی نسیم دزدانه به لحظات بازی ام سرک می کشد… به یاد می آورم که شاید شب تو هم مثل من بدون ماه باشد… خودت یادم دادی بازی من و ماه را…

پاهایم سست می شود… می نشینم… دوباره خیره می شوم به آسمان… این بار بدون بازی…

این بار می خواهم شبم ماه داشته باشد… ولی نمی گذارند… قطراتی که گرمایشان را بر صورتم احساس می کنم…

دوست دارم بازی جدیدم را یادت بدهم… بازی من و ماه و دریا…!

 چه ها گذشت؟ بیادم نیست -زمان یافتنت- برمن

ولی همیشه بیادم هست که چشم تو نگرانم بود…

«محمد علی بهمنی»





Untitled

19 09 2010

مي‌دوني
توي دنياي خالي ِ من…
آدم‌ها رو بايد خشک کرد
و با سنجاق چسبوندشون به قاب!





life

15 09 2010

می روم… یا بهتر بگویم می دوم… مثل 4 سالی که گذشت…کوله پشتی سنگینم هم مانع دویدنم نمی شود هرچند بر روی چادر…

یاد روزهایی می افتم که تمام طول راه را می دویدم… زمستان هایی که لیز خوردن بر روی یخ ها هم مانع دویدنم نمی شدند…

و باز هم می دوم…

همه چیز مثل قبل است آدم های دانشگاه…سرویس… حتی راننده… فقط تویی که فرق کرده ای… تویی که باید بروی… تویی که باید بدوی…

«فاطی یعنی واقعا تموم شد؟»

«آره دیگه شدی خانوم مهندس»

از full of stress بودن تا دویدن راهی نیست… از خیلی دور بودن تا خیلی نزدیک بودن نیزهم!

با خودم فکر می کنم که چقدر زمان های حساس زندگی آدم زود می روند بر خلاف تصور من!

یادش به خیرover haul…… چه درس هایی که به آدم نمی داد… از درس مهندسی گرفته تا درس زندگی… ladder law… وقتی بالای یک برج 30-40 متری هستی و وسط یک نردبان عمودی… که باید بروی و نه بالا را نگاه کنی و نه پایین… فقط روبرو…فقط  باید بروی…بروی!

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند 

ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد 

 ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند 

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

خواندنی من:

 هیچ کس همراه نیست…

تنهای اول!   





2 09 2010

حرف هایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم…

و حرف هایی هست برای نگفتن، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن، فرود نمی آورند…

و سرمایه ی ماورایی هر کس، حرف هاییست که برای نگفتن دارد…

حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آن که مخاطب خویش را بیابند!

شاندل، مقدمه کتاب «آفرینش»





Death of Stars

19 08 2010

- سحابی هم محل تولد و هم محل مرگ ستاره هاست…همشون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن!

- من نمی دونستم ستاره ها هم می میرن…

- همشون می میرن، خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز اونا رو می بینیم…

- یعنی اینقدر دورن؟!

خیلی دور…خیلی نزدیک…

وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگه با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم…

تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم…!

و این جاست که موسیقی ملایم زیبای محمد رضا علیقلی اوج می گیرد…مرگ ستاره ها…!








دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.