می روم… یا بهتر بگویم می دوم… مثل 4 سالی که گذشت…کوله پشتی سنگینم هم مانع دویدنم نمی شود هرچند بر روی چادر…
یاد روزهایی می افتم که تمام طول راه را می دویدم… زمستان هایی که لیز خوردن بر روی یخ ها هم مانع دویدنم نمی شدند…
و باز هم می دوم…
همه چیز مثل قبل است آدم های دانشگاه…سرویس… حتی راننده… فقط تویی که فرق کرده ای… تویی که باید بروی… تویی که باید بدوی…
«فاطی یعنی واقعا تموم شد؟»
«آره دیگه شدی خانوم مهندس»
از full of stress بودن تا دویدن راهی نیست… از خیلی دور بودن تا خیلی نزدیک بودن نیزهم!
با خودم فکر می کنم که چقدر زمان های حساس زندگی آدم زود می روند بر خلاف تصور من!
یادش به خیرover haul…… چه درس هایی که به آدم نمی داد… از درس مهندسی گرفته تا درس زندگی… ladder law… وقتی بالای یک برج 30-40 متری هستی و وسط یک نردبان عمودی… که باید بروی و نه بالا را نگاه کنی و نه پایین… فقط روبرو…فقط باید بروی…بروی!
…
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
…
خواندنی من:
هیچ کس همراه نیست…
تنهای اول!